![]() |
![]() |
|
| نوشتارهای مریم سقلاطونی |
|
امروز اولین روز طلوع ماه محمدی است .امروز را به همه عاشقانی که نامشان در لحظه های عاشقانه دوستان امام عصر ثبت شده تبریک میگویم...این شعر زیبا از قیصر امین پور تقدیم به همه دوستان: ... ای روزهای خوب که در راهید ای جاده های گمشده در مه ای روزهای سخت ادامه از پشت لحظه ها به در آیید...
ای روز آفتابی ای مثل چشمهای خدا آبی ای روز آمدن ..ای مثل روز آمدنت روشن...این روزها که میگذرد هرروز در انتظار آمدنت هستم...اما....با من بگو که آیا در روزگار آمدنت هستم؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:51 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
انگار همین دیروز بود..با همه رنجی که می کشید... دلواپس همه جزامی ها ..همه گرفتارها ...همه آنهاییبود که تکیه به مهربانی اش داده بودند... انگار همین دیروز بود...که با تبسم گفت:چرا نگرانی؟ تو دلت نمی خواهد من به ملاقات خدا بروم؟ ..دستهایم را محکم گرفت و لبخند زد و گفت: حس قشنگی دارم.. این روزهاست که پرواز کنم... و...پرواز کرد...پنج شنبه پیش از طلوع آفتاب این روزها سالگرد پرواز اوست.. مهربانی که در قطعه 255 هنرمندان به خواب رفته است. مهربانی به نام مریم خدادادیان...روحش آرام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:16 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:4 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
...به خواب می ماند... تنها به خواب می ماند... چراغ..اینه..دیوار...بی تو غمگینند... تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار...به مهربانی یک دوست با تو می گویم... تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار میشنوم... ...فریدون مشیری
انگار همین دیروز بود ...با آن نگاه متبسم همیشگی اش به پنجره اتاق خیره شده بود.. و دلواپس گلهای خانه بود... و یا کریم ها و سبلان... درست مثل سبلان در خودش فرو ریخته بود... و آرام آرام ناله می کرد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:54 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
...وباز خدا باغ سبزی تازه رو روبه نگام باز کرد. خوشحالم یه بار دیگه مهمون خونه قشنگ خدام.دلم لک زده برای تماشای کبوترای بقیع ...دلم لک زده برای زیارت پیامبر...حالا گه چمدونمو بستم احساس میکنم دوباره میتونم پرامو باز کنم و بعد از 4 ماه دلم رو از زمین بردارمو برم ...برم جایی که فقط خداست و خدا...به نیابت همه پروانه ها شمعی رو کنار خونه خدا روشن میکنم..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:13 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
مرا به باغ و بهاران چکار دور از تو
مرا چکار به باغ وبهار دور از تو
بهار آمده اما نه سوی من که نسیم زند به خرمن عمرم شرار دور از تو به غنچه ماند و لاله بهار خاطر من خزانی آمده در این بهار دور از تو چه جای صحبت سال و مه و بهار وخزان که دل گرفته ام از روزگار دور از تو شعر از زنده یاد حسین منزوی تقدیم به همه دوستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:11 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
جای چیزی عوض نشده است...تنها زمستان چمدان سفیدش را دارد می بندد...و بهار قرار است از سفر دور و درازش برگردد... خدا کند وقتی می آید برایمان سوغاتی بیاورد... من که دلم می خواهد بهار برایم از سفر سوغاتی بیاورد.. می بینی چقدر جای نام بهار در خاطراتمان خالی ست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:6 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
عادت می کنیم ...به همه روزها...همه هفته ها ...همه حرفهایی که می زنیم..می شنویم... عادت می کنیم به همه خوابها ...آرزوها...خیالها حتی به مرگ ..هم عادت می کنیم...ساده تر از آنچه که فکرش را می کردیم برای همین است که خیلی فرقی نمی کند برایمان که چند چله زمستان از غیبت بهار گذشته باشد..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:46 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
سلام حضرت بهار آرزوها هر جا که هستی ...هر جا که باشی این روزها همه جا عطر آمدن توست....می بینی چقدر کاسه های انتظارمان خالی از صبر شده است؟ می بینی چقدر روزهایمان غبار گرفته است؟ اگر آرام نیستیم شاید به خاطر این باشد که قلب هایمان را سر راه گذاشته ایم.. تصور کن این همه آدم...اما هیچکدام نمی دانند بهار پشت پنجره هایشان منتظر است...می بینی؟ همه منتظر عیدند...کسی منتظر بهار نیست...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:55 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
عزیز... نه باغم که بضاعتم شاخه های گل سرخ باشد ونه گل نه رودم که تشنگی دشتهای جنوب را چشیده باشم در تابستان و نه پروانه ای که شاخه به شاخه ...دشت به دشت ...دامن به دامن..عطر پیراهنت را بوییده باشم به دلتنگی این لحظه ها سوگند که لبریز از آمدن توست..بضاعتم اشکهای گرمی ست که به شوق دیدار تو سالهاست دویده اند ..و این پند شاخه گل صلوات که بر لبانم شکفته اند... عزیز...چونان نای نیستانها از آواز آمدنت می تپم.. آنقدر می تپم تا در خشکسالی این سالهای بی بهار کنار تو به نماز باران بایستم.....خدا کند بتوانم با اشاره تو دوباره از سر سطر شروع کنم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:40 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
تیمور آقامحمدی حامد حجتی امیر مرزبان علیرضا قزوه عبدالجبار کاکایی |
|
RSS
|