![]() |
![]() |
|
| نوشتارهای مریم سقلاطونی |
|
و خداوند به موسی علیه السلام وحی فرمود:" ان اصعد الجبل لمناجاتی"برای مناجات با من به بالای کوه برو.. ودر آنجا کوه بسیار بود و هرکدام به برتری و بلندتری که در خویش می دیدند طمع داشتند که موسی بر بالایشان برود/مگر کوه طور ..که کوچک تر بود و خود را حقیر می شمرد وبا خود می گفت:من کمتر از آنم که پیامبر خدا برای مناجات بر فرازم آید... ..وحی آمد: ای موسی به بالای همین کوه برو چرا که خود را کوچک شمرد .
حدیث قدسی |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:54 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
...شب بود...بیابان که نه..گورستانی که مرده هایش از خاک بیرون زده بودند..تا تیغه آفتاب که کوهستانهای مکه را روشن کند به قربانگاه بروند..به سرزمین آرزوها...ایستگاهی دیگر از سفر قبله..و چه زیبا گفتنند حج تماما هجرت است.هجرت از خویش...از خانه...از خانمان...از تمام تعلقات زمینی..حالا مسافران سفر قبله به ایستگاه مشعر رسیده بودند..پیراهن تفاخر از تن بیرون آورده//و روی خاک های بیابان مشعر زانو زده...شب دوم ...از شبهایی که از حرم بیرون زده بودند تا منزل به منزل اجازه بگیرند و دوباره به خانه خدا بروند..شگفتا از این همه معنا ...از این همه اسرار ..شب بود ...شب تنهایی و سکوت و مگر میشد از این همه سکوت کسی نتواند آواز بسازد..تا اقیانوس آرام چند دریا فاصله بود ..به اندازه همه دلهای امیدوار به مهربانی بینهایت حضرت دوست..حالا از ان شبها درست 365 روز گذشته است..365 آفتاب ...ومن تنها به ردپایی می اندیشم که آنجا روی شنها برجای مانده است..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:18 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
//مثل همین شب ها بود ///درست همین شبهایی که همه جا حرف اول را عرفه می زند//
زیر آن چادرها...بیابان...و مردان و زنان عاشق ...که آمده بودند...کوزه شکسته
دلهایشان را زیر باران محبت خدا بگیرند...بیابان یکدست سفید بود و شب...سفیدی لباسهای احرام و سیاهی شب با هم آمیخته بود...کسی به کسی نبود...هر که را میدیدی دنبال گوشه ای میگشت...قیمت هر گوشه از زمین خاگی عرفات به اندازه دلهای شکسته بود...بیابان...خیس نجوا بود...خیس ندبه...تا چشم کار میکرد...بیابان بود و تشنگی کوزه ها...پیر مردی می گفت: تازه فهمیده است که دنیا کجاست.. بیابان سکوت بود و نجوا...خدا بود و آدم...و چشمانی که سرگردان در جستجوی کسی میگشت که میگفتند انجاست...کسی چه میدانست شاید در چادری در همان نزدیکیها..همنجوا با آن پیر مرد روستایی که میگفت تنها سرمایه اش همان اشکهایش است...شب بیابان...شب خاطره بود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:59 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
امروز اولین روز طلوع ماه محمدی است .امروز را به همه عاشقانی که نامشان در لحظه های عاشقانه دوستان امام عصر ثبت شده تبریک میگویم...این شعر زیبا از قیصر امین پور تقدیم به همه دوستان: ... ای روزهای خوب که در راهید ای جاده های گمشده در مه ای روزهای سخت ادامه از پشت لحظه ها به در آیید...
ای روز آفتابی ای مثل چشمهای خدا آبی ای روز آمدن ..ای مثل روز آمدنت روشن...این روزها که میگذرد هرروز در انتظار آمدنت هستم...اما....با من بگو که آیا در روزگار آمدنت هستم؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:51 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
انگار همین دیروز بود..با همه رنجی که می کشید... دلواپس همه جزامی ها ..همه گرفتارها ...همه آنهاییبود که تکیه به مهربانی اش داده بودند... انگار همین دیروز بود...که با تبسم گفت:چرا نگرانی؟ تو دلت نمی خواهد من به ملاقات خدا بروم؟ ..دستهایم را محکم گرفت و لبخند زد و گفت: حس قشنگی دارم.. این روزهاست که پرواز کنم... و...پرواز کرد...پنج شنبه پیش از طلوع آفتاب این روزها سالگرد پرواز اوست.. مهربانی که در قطعه 255 هنرمندان به خواب رفته است. مهربانی به نام مریم خدادادیان...روحش آرام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:16 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:4 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
...به خواب می ماند... تنها به خواب می ماند... چراغ..اینه..دیوار...بی تو غمگینند... تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار...به مهربانی یک دوست با تو می گویم... تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار میشنوم... ...فریدون مشیری
انگار همین دیروز بود ...با آن نگاه متبسم همیشگی اش به پنجره اتاق خیره شده بود.. و دلواپس گلهای خانه بود... و یا کریم ها و سبلان... درست مثل سبلان در خودش فرو ریخته بود... و آرام آرام ناله می کرد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:54 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
...وباز خدا باغ سبزی تازه رو روبه نگام باز کرد. خوشحالم یه بار دیگه مهمون خونه قشنگ خدام.دلم لک زده برای تماشای کبوترای بقیع ...دلم لک زده برای زیارت پیامبر...حالا گه چمدونمو بستم احساس میکنم دوباره میتونم پرامو باز کنم و بعد از 4 ماه دلم رو از زمین بردارمو برم ...برم جایی که فقط خداست و خدا...به نیابت همه پروانه ها شمعی رو کنار خونه خدا روشن میکنم..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:13 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
مرا به باغ و بهاران چکار دور از تو
مرا چکار به باغ وبهار دور از تو
بهار آمده اما نه سوی من که نسیم زند به خرمن عمرم شرار دور از تو به غنچه ماند و لاله بهار خاطر من خزانی آمده در این بهار دور از تو چه جای صحبت سال و مه و بهار وخزان که دل گرفته ام از روزگار دور از تو شعر از زنده یاد حسین منزوی تقدیم به همه دوستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:11 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
جای چیزی عوض نشده است...تنها زمستان چمدان سفیدش را دارد می بندد...و بهار قرار است از سفر دور و درازش برگردد... خدا کند وقتی می آید برایمان سوغاتی بیاورد... من که دلم می خواهد بهار برایم از سفر سوغاتی بیاورد.. می بینی چقدر جای نام بهار در خاطراتمان خالی ست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:6 توسط مریم سقلاطونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
تیمور آقامحمدی حامد حجتی امیر مرزبان علیرضا قزوه عبدالجبار کاکایی |
|
RSS
|